لب ها می لرزند. شب می تپد.جنگل نفس می كشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر می كند. به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خيسی چشمانت می دوند. بی اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكی جنگل نارساست. دستانت را می گشايی ، گره تاريكی می گشايد. لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد. می نگری ، رسايی چهره ات حيران می كند. بيا با جاده پيوستگی برويم. خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابی شويم. چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايی فرود آمد. لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است. در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما می گذرد. باد می شكند ، شب راكد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشك هم آهنگی را می شنويم ، و شيره گياهان به سوی ابديت می رود
امروز هم با تنهایی روحت زندگی کن و سعی کن روی احساساتت خط بطلان بکشی، با خودت قهر کن و آن را در میان مردم گم کن تا اینکه مبادا مجبور شوی خودت را پیدا کنی و بشناسی. امروز هم خودت را با آزادی که برایت تعریف نکرده اند عادت بده. یادت هست خانم معلم وقتی برای اولین بار آزادی را سرمشق می داد گفت: بچه ها یک صفحه از آن بنویسید. ولی هیچ وقت برایمان تعریفش نکردو امروز هم یک کلمه ای است آشنا ولی مبهم و بی مفهوم.
صدایت را در سینه خفه کن و بعد قلمهایت را بشکن. فکرت خسته می شود. ولی بعدا فراموش می کنی که چه کسی هستی. تعداد نفسهایت را از دست می دهی. حق انتخاب را از دست می دهی و خیالت راحت می شود چونکه دستهایت دیگر اجازه ندارند برای هر کسی تکان بدهی و پاهایت هم خوب نیست با هر کسی قدم بردارند . اصلا روزهای هفته را فراموش می کنی و تاریخ هم برایت مهم نیست تنها چیزی که داری غرور است . اولش سخت هست ولی بعدا کم کم یاد می گیری که حرف ، حرف بقیه است اصلا چه معنی می دهد تو حرف بزنی (( برای کسی که نان ندارد بخورد آزادی لطفی نداره))
تازه در آینده امروزت ، فردایی مشخص نیست و نمی توانی با آینده ات زندگی کنی حتما باید با همین امروزت زندگی کنی
به نام آنكه دوستی را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. كه هر چه بود، پيش از هر كلامی، خودش گفته بود. بايد اين واژه های كوچك را شست.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلی را ، ساختن خانه ای در دل. و اين دل بينهايت، چه جای كوچكی بود برای دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش. همانگونه كه بغضهای گاه و بيگاهم را نشناختم. يا طولانی ترين ثانيه های تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند كه آن ثانبه ها چگونه گذشت. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست. يا وسعتی بی واژه. و شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن زاغچه ای كه هيچكس جدی نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه برای خوردن آن سيب، تنها بوديم ....
اشک غربت غريبي دارد . زماني جاري مي شود بي آنکه که بخواهي . تسلاي دلت مي شود بي آنکه صدايش بزني . وقتي بغض به سختي راه گلويت را مي بندد و تو احساس مي کني که ديگر نمي تواني نفس بکشي ، درست در همان هنگامي که از خودت و از همه بديهات بيزار مي شوي و مي خواهي با تمام وجود فرياد بکشي ، اشک قدوم مبارکش را بر چهره ات جاري مي کند تا شعله تمنايت را خاموش کند.
وقتي چشمهايت خيس اند و آيينه ي دلت هزار ترک برداشته است آرزو مي کني اي کاش تنها با اشک هايت مي توانستي بلور شکسته دلت را ترميم کني ، اما افسوس که خوب مي داني نمي تواني .
يار عزيزم, امروز كه عشق را مي نويسم, نمي دانم چرا با تو سخن آغاز كردم ؟ اينها همه پرسش هاييست كه من پاسخي براي هيچ يك از آنها ندارم و هنگامي كه پافشاري بيشتري از خود نشان مي دهند, در پاسخ لبخندي مي زنم يا اشكي در چشمم حلقه مي زند. مي خواهم شكوه كنم, اما مثل اينست كه كلمات بر روي لب هايم مي سوزند و دود مي شوند...هزاران غم در وجودم شكوه مي كند, كدام را مي توان بر قلم آورد ؟..... پيش از تو در دل من چيزي جز ناميدي نبود, در درون من شبي سياه كمين كرده بود, شبي بي ستاره, شبي همچون آيندهاي بي اميد, فقط بوسه هاي تو بود كه به من اميد داد, تو به يادم آوردي كه زنده ام, و با تو پي بردم كه در سينه’ من هم قلبي مي تپد كه نوايي دل انگيز دارد........اگر شبهايم را در گيسوان تو مي ريختم, اگر بامداد روشن را در لبخند تو مي ديدم, اگر تنها تو را داشتم و نه هيچكس ديگري را, اگر اين گرگهاي گرسنه دست به دست هم نمي دادند تا تو را از من بگيرند, چقدر خوشبخت بودم. هرگاه تو را به ياد مي آورم, گذشته را گريان, حال را مشوش و آينده را مي بينم كه از وراي آسمانها به من لبخند مي زند. امروز مي خواهم با خداي بزرگ راز و نياز كنم. كاش خداي من همان بود كه در كودكي مي شناختم, همان خداوندي كه هم دم شبها و هم صحبت روزها و دم ساز تنهاييم بود, كوچك و مهربان و من فقط يكي دو بار او را مي ديدم.......خدايا خدايا, كاش هرگاه پاي عشق در ميان مي آمد, سر گرگ هايي كه كاميابي را مي درند از تنشان جدا مي شد, كاش هرگاه پاي عشق در ميان مي آمد, هرچه سنت فرسوده است از ميان بر مي خواست, همچنانكه هرگاه خورشيد بتابد هر پرتو ديگري از روشني باز مي ماند. خوشا به حال نسيم, چه آزادند نسيم هاي بامدادي كه به هر گلي مي خزند و گيسوان زيباترين ها را نوازش مي كنند. امروز كه اين نامه را مي خواني, من به خواهش دل رسيده و با آفتاب از اين دنيا رفته ام. دلم مي خواهد اگر مردم از خوبان جز من كسي در فكر تو نماند. آرزو دارم آتش عشق مرا با پر و بال شعر در جهان سر بدهي و دلهاي تاريك را روشن كني تا عشاق بدانند كه در سوختن لذتيست كه در كاميابي نيست. خدايا خدايا نفرين تو بر كساني كه دستهاي خود را به خون انسانهايي آلوده كرده اند كه فقط جرمشان عاشقي بوده. اي كساني كه در راه عشق مغلوب گرگهاي گرسنه گشته ايد, اي كساني كه در راه عشق گرفتار ضربات تازيانه گشته ايد و جان خود را از دست داده ايد, اين را بدانيد كه با وجود طوفان هاي شديد, زندگي در درختان جاريست. و تو اي شاهد زخمهاي عاشقان, بيهوده بر مرگ آنها گريه مكن, زيرا آنانكه با عشق مي ميرند, هرگز نمرده اند